خرید بک لینک
داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:16

یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم نامش را بهار بگذارم. بهاره نه ها ! بهار! اخر میدانید منو پدر بچه های آینده ام باهم قرار گذاشته ایم که اگر بچه مان پسر شد او اسمش را انتخاب کند و اگر دختر شد من! اسم دخترکم را که بهار گذاشتم خودش خود به خود یاد میگیرد به دنیا لبخند بزند. یاد میگیرد با آمدنش سر و صدا را

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:16

میدونم که به قول اهنگ جدیده ی گروه سون "دیییییییره! واسه برگشتنت دیره!" ولی خب به اعتقاد من برا نوشتن در وبلاگ دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه :دی فلذا به گیرنده های خودتون دست نزنید و تا اخر این برنامه هم همراه ما باشید :دی بخش های ٤ ماهه ی پک جراحی هم تموم شد. از امتحاناش هم نگم بهتره کلا :/ امتحان ارتوپدی را همین بس که به قدری مسخره و غیر استاندارد برگذازش کردن که از ٢٤ نَفَر فقط ٢نفر پاس شدند در وهله ی اول! اونم نه با نمره ی ١٧-١٨ ! با ١٢و خرده ای! (لازم به ذکره که ما با ١٢پاس میشیم نه ١٠) بعد از کلی به اصطلاح نمودار!(من نمیدونم این چه نموداریه که نهایتا بالاترین نمره اش میشه ١٤!!) شش نَفَر بازم افتادند! بنده هم مفتخر شدم با نمره ١٢/٨پاس شم :/ بعد تازه استادمون سه نفر رو هم قبلش حذف کرده بود! بعله همچین دیووونه خونه ایه خلاصه اینجا! در باب امتحان شفاهی و آسکی جراحی هم راستش رو بخواین ما دو تا اتند اصلی داشتیم که یکیشون خانم بود و یکی آقا. ما هم کلا با آقاهه خیلی راحتتر بودیم چون بسیار ادم ایزی گویینگ ای بود در کل و همه چی رو فان برگذار میکرد و برعکس خانمه که دقیقا ویرگولهای کتاب شوا

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 1:01

1- به به ! خوش اومدین ! صفا اوردین! بابا از اینورا... بله دوستان اشاره میکنن دکوراسیون جدید مبارک! سلامت باشید آقا ! چه میشه کرد دیگه... بالاخره ما هم گفتیم یه دستی به سر و روی اینجا بکشیم ببینیم چی پیش میاد ! :دی یک تشکر بسیار بسیار ویژه دارم از دوست عزیز و هنرمندم دکتر سین که زحمت هدر رو کشید و خیلی من رو خوشحال کرد. دکتر مچککریم :دی :) یک تشکر خاص هم دارم از مهندس دوست داشتنی و حلال مشکلات نرم افزاری و سخت افزاری و همه مدله ی من ، جولیک عزیزم که طبق معمول با سوالاتم کلافه اش کردم و آخرش گفت یوزر پس بده خودم برات درستش کنم کشتی ما رو ! :)) مرسی سارا :*) خوشگل شده نه؟ میدونم که خوشگل شده ^_^ 2- خیلی وقت پیش من هم به چالش سارا لبیک گفته بودم و سعی کردم مامانم رو خوشحال کنم! البته همونطور که همتون در جریانید بنده چون خیلی دختر خوب و ماه و همه چی تمومی هستم مامانم هر روز و هر روز از داشتن من به خود می باله ! ولی خب به طور ویژه با مرجان رفتیم بیرون و من برا مامان یه دسته نرگس خریدم و اون رو هم ترغیب کردم برا مامانش گل بخره ^_^ تازه شم! پنج شنبه اگه امام رضا بطلبه میخوام با مامانم د

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

یه مریض دارم تو بخش جراحی که چند روزی هست بستریه و یه آقای ادیکت (معتاد) شصت ساله است. (اینکه میگم مریض دارم یعنی اینکه من استاژرش ام و باید هرروز برم از حال و بالش مطلع شم. استاژر هم همون کارآموزه در رشته پزشکی) امروز پرونده اش رو ورق زدم دیدم حالش نسبتا بهتره گویا فقط تعداد گلبول های سفیدش هنو بالا بود که اونم مشاوره عفونی انجام شده بود و انتی بیوتیک گذاشته شده بود. مشکل أولیه اش کوله سیستیت حاد بود (التهاب کیسه صفرا) پرونده اش رو برداشتم رفتم بالاسرش، گفتم حاج اقا حالتون چطوره امروز؟ گفت "بهترم خانم دکتر" همینو که گفت مریض تخت بغلی که اونم یه پیرمرد بود سرش رو از زیر پتو بیرون اورد و رو به من گفت :" بهش بگو اگه بهتری چرا چسبیدی به تخت راه نمیری پس؟؟؟ ...بهترم بهترم!!" این اخرش رو با حالت ادا دراوردن گفت :))) بعد مریض خودم برگشت گفت :" خانم دکتر یه سوْال دارم همین سوْال منو تو جواب بده!" گفتم بفرمایید؟ گفت " الان من حال خودمو بهتر میدونم یا این؟؟؟" داشت اشاره میکرد به پیرمرد بغلی! خنده ام گرفته بود :)) گفتم خب شما ! گفت " الان تو بگو من از دیشب دو بار رفتم دستشویی یه بار هم رفتم شکمم

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

خب من و مامان تصمیم خودمونو گرفته بودیم. بابا میگفت نمیرین! شما دو تا با اوتوبوس پاشین برین مشهد؟؟ عمرا ! اگه برین من فلان قدر پول میدم اصلا ! مامان میگفت سنگ از آسمون بباره ما میریم! تمام ! خب مامان میخواست اثبات کنه که همیشه هم برای خوش گذروندن ، گشتن و خرید کردن تو یه شهر دیگه منتظر نیست یه نفر باشه که براش هماهنگی رو انجام بده. میخواست اثبات کنه خودش میتونه به خودش خوش بگذرونه! منم قصد کرده بودم باهاش باشم. کلاسم رو پیچوندم هرچند نمیدونم چه اتفاقی بابت این دو ساعت خواهد افتاد ولی خب... موقع رفتن بابا میگفت هوا سرد شده. فردا مشهد 6 درجه زیر صفره!!! مامان میگفت ما میریم! تمام ! :))) خلاصه رفتیم. حرم برا همه ی مجازی ها دعا کردم... امام رضا خیلی مهربونه...مهربون تَر از همه... خیلی هم بهمون خوش گذشت! شاید باورتون نشه ولی انقده خوب بود کسی نبود موقع خرید غر بزنه که زود باشین همین خوبه ، جا پارک ماشین بده، فروشنده خسته شد انقد لباس باز کرد و اووووو کلی از این مسخره بازی های مردونه دربیاره! انقد خوب بود! اصن جای شما خالی :دی +ولی از حق نگذریم محسن هروقت منو میبره بازار اصلا غر نمیزنه ک

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

ادم وقتی تو محیط های درمانی کار میکنه با همه قشری برخورد داره. ما هم ادمای فقیر رو میبینیم هم پولدار (البته لازم به ذکره پولدار ها اگه موردشون اورژانسی نباشه میرن مشهد و بیمارستان خصوصی) هم با سواد و تحصیل کرده هم بی سواد ، هم به قول خودم آلِرت (یعنی آگاه) هم غیر اورینته (ینی مریضی که متوجه وضعیت خودش نیست) تو یکی از کشیک هام تو اورژانسی یه خانمی سراسیمه با بچه ی پنج شش سالش با یه خانم دیگه اومدن. برا مایی که همین نیم ساعت پیش دوتا مریض ترومایی (یعنی ضربه خورده) ناشی از تصادف موتور با سر آش و لاش برامون اومده بود ، مورد این پسر بچه خیلی اکی بود. یه خراشیدگی بالای ابروی راست که با چهار پنج تا بخیه سر و تهش هم میومد. از رو مبل افتاده بود و سرش خورده بود گوشه میز و با شیشه بریده بود. ولی مامانش وقتی شنید بخیه میخوره اورژانس رو گذاشت رو سرش، به قدری گریه و داری و یا حضرت عباس و یا قمر بنی هاشم کرد که اخرشم فشارش افتاد و تو اتاق بغلی درازش کردن و بهش سرم زدن!! حالا فک کنید که همه فک و فامیل رو هم کشوندن اونجا بابا و عمه و خاله و اووووو! بچهه هم خدایی خودش خیلی بانمک بود ما رفته بودیم بالاس

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

ما تو بخش جراحی تخت ها رو بین خودمون تقسیم کردیم از اول و بنا به اون میریم شرح حال مریض ها رو میگیریم. ینی همون اول هرنفر چند تا عدد رو انتخاب کرده که تا اخر استاژر اون چند تا تخت باشه. تخت های ٥ و ١١ و ٢٧ هم مال من هستند. امروز رفتم تو اتاق تخت ١١ که شرح حالش رو بگیرم ، جلو در بودم دیدم کنار تخت مریض یک سرباز نشسته و مریض هم پیرهنش رو دراورده و تنش نیست. (قبلا تو بخش های دیگه دیده بودم که برا مریض هایی که زندانی هستند سرباز میارن کنارشون باشه) برگشتم ، یه نگاه به اطرافم کردم و دیدم شوهر سمانه نیست!(سمانه دوست و هم کلاسیم ه و شوهرش هم هم کلاسیمون ه) از پسرای گروهمون فقط مهدی بود که جلو استیشن واستاده بود. (بنده کلا پسرا رو به اسم کوچیک صدا نمیکنم الان چون نمیخوام فامیل بنویسم اسم میگم ، باز معلم اخلاق نشین برا من ، ما خودمون اند همه معلم ها ایم!) رفتم یه کم واستادم کنارش و بعد گفتم تخت ٩ ات رو با ١١ من عوض میکنی؟ :/ گف چشه باز میخوای بندازیش به من؟ :| گفتم هیچی بابا فک کنم زندانی ه ، سرباز کنارش نشسته ... یه کم نگاه نگاه و دست دست کرد ، گفتم چیه نکنه میترسی ازش؟ :/ گف پرونده اش همینه ک

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :)) بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :| همه در این روزگار به فخرالزمان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/ فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :/// عجب غلطی کردم رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/ بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا عمه هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چاق باشم :| این مردا غیر از پایین اوردن اعتماد بنفس ادم کار دیگه ای هم بلدن وجدنا؟؟؟

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری. سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟ زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی... میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای بیست و سه سالگی باورم نمیشود که زندگی از من چه ساخته است! باورم نمیشود آن من ارام اما بی قرار شده ام عاشق مردی که با دنیای نوجوانی هایم کیلومترها فاصله دارد. باورم نمیشود شده ام دختری که ٣٠ و چند روز است معشوقش را ندیده و روزها در اتاق های جراحی پرسه میزند و در اورژانس ها بریدگی های عمقی بخیه میکند

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید! هیچ کس! همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل! کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟ کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون رو انقد درگیر عشق های دوزاری بقیه ی ادما نمیکردیم...

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

خب حقیقت اینه که من در هفته ی اخر تحصیلم در ترم ٩ رشته پزشکی عمومی و در مقطع زمانی اکنون شدیدا احساس استیصال میکنم. این یه غر زدن صرف یا یک حس هورمونی یا هرچی که میخواین اسمشو بذارید نیست! این یک اعتراف محضه. حالا گیرم این اعتراف زیر شکنجه ی جان فرسای پک امتحانات جراحی باشه! واقعا حس میکنم دارم کم میارم. اخه من نمیدونم غیر از این خراب شده دقیقا تو کدوم خراب شده ی دیگه ای در طی ده روز دانشجو رو مجبور میکنن امتحانات اورولوژی ، جراحی اعصاب ، ارتوپدی ، بیهوشی، شفاهی و تئوری و آسکی جراحی عمومی رو بده؟؟؟؟ نه شما بگین دقیقا تو کدوم خراب شده ای؟؟ بابا مسلمون تو خودت اصلا میفهمی این امتحانات هرکدوم به تنهایی ینی چی که این کارو میکنی!؟ اونم چی! با مایی که تا خود روز امتحان باید بریم بیمارستان و دریغ از یک روز آف بودن ! :/ به سلامتی و دل خوش امتحان اورو رو که فاتحه مع الاخلاصش رو خوندم ! تو زندگیم از معدود امتحانایی بود که انقد گند زده بودم . یعنی فک کنم در رتبه اول امتحان کورس ریه فیزیوپات بود بعد این! الانم عین انسان های بدوی موهام رو پریشون کردم و چهارزانو نشستم رو تخت و هر ده دقیقه یک نگاه به

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

بچه ها من یه چیزی بگم و زود برم! :))


من کلا چند ماهی میشه کامنت خصوصی جواب نمیدم. یعنی راستش وقت و حوصله اش رو ندارم ولی این دلیل نمیشه که کامنت خصوصی ها رو نخونم.

از همه ی عزیزانی که کامنت میدن بی نهایت ممنونم از انرژی که بمن میدن و وقتی که میذارن. مرسی :)

عذر من رو در این زمینه پذیرا باشید.

دوستون دارم :) برام لطفا دعا کنید فردا امتحان ارتوپدی و بیهوشی دارم :// :((

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 ساعت: 0:27

صفحه بندی